الفيض الكاشاني
77
عرفان مثنوى ( فارسى )
ترك شهوتها و لذتها سخاست پند من بشنو كه تن بند قوى است * كهنه بيرون كن گرت ميل نويست لب ببند و كفّ پرزر برگشا * بخل تن بگذار و پيش آور سخا ترك شهوتها و لذتها سخاست * هركه در شهوت فروشد برنخاست اين سخا شاخى است از باغ بهشت * و اى او كز كف چنين شاخى بهشت عروة الوثقى است اين ترك هوا * بركشد اين شاخ جان را بر سما تا برد شاخ سخا اى خوبكيش * مر تو را بالا كشان تا اصل خويش يوسف حسنى و اين عالم چو چاه * اين رسن صبر است بر امر إله يوسفا آمد رسن درزن دو دست * از رسن غافل مشو بىگه شده است حمد للّه كاين رسن آويختند * فضل و رحمت را به هم آميختند تا ببينى عالم جان جديد * عالمى بس آشكارا نابديد اين جهان نيست چون هستان شده * وان جهان هست بس پنهان شده خاك بر باد است بازى مىكند * كجنمايى پردهسازى مىكند اينكه بر كارست بىكار است و پوست * وانكه پنهان است مغز و اصل اوست خاك همچون آلتى در دست باد * باد را دان عالى و عالىنژاد